@کار@16
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کار ... براى بخور دادن به کار رود خوب به کار بردن خود کار خود کار کردن داراى صورت کار عملى داراى نيروى خود کار داوطلب کار يا مقام دخول کار در چيزى کار گذاشتن در کار ديگرى مداخله کردن در کشتى تجارتى مسلح کار کردن در اثر زحمت و کار ايجاد کردن در حال کار در درون کار کردن در زمين شناسى کار کردن در محل کار خود جاى خواب داشتن ... از محل کار خود خوابيدن ... يا به محل کار راه ندادن درحال کار درست کار درمان به وسيله اشتغال به کار دزدکى و زير جلى کار کردن دست به کار دستگاه با کار افت صدايى دستگاه سنجش قدرت کار عضلانى واژه هاى شامل کار ـ (620) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25