@کار@19
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کار سرو کار داشتن با سرود ملوانان هنگام کار سريع کار کردن ... نظر شکل و کار از سلول جنسى ... سنجاق کار سوار کار سوار کار ماهر سوار کار ماهر اسب هاى ... ... و تلفن خود کار و امثال آن ... شرکتى که به کار خريد سهام شرکت ... شروع به کار کردن ... فسيل شده سر و کار دارند شلخته کار شلوار کار کرباسى شلوار کار آبى رنگ شلوار فاستونى نخى مخصوص کار شلوغ کار ... جنگى يهود به کار مى رفته ... راه آهن به کار مى رود ... عرق خرما به کار مى رود شيوه به کار بردن اهرم ... اصلاح خاک به کار مى رود ... راندن حيوان به کار مى رود صرفه جويى کننده در ميزان کار صنعت کار واژه هاى شامل کار ـ (620) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25