@کار@22
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کار مبدا کار متحرک به طور خود کار مته کار محافظه کار محافظه کار سياسى محل کار محل کار زندانيان محل کار يا مقام جراح محور اصلى کار مخصوص کار سنگين ... امثال آن به کار مى رود مدت از کار افتادگى مدتى که کارخانه کار نميکند مدد کار مرکز کار ... معجزه يا کار خارق العاده مرحله انقباضى يک دوره کار قلب ... مهمانخانه يا رستوران کار مى کند مزرعه اردوى کار مس يا ترکيبات مسى به کار بردن مسامحه کار ... معتقد به تعطيل کار و عبادت در ... مشغول کار مفرد کار کردن مقاطعه کار واژه هاى شامل کار ـ (620) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25