@کار@25
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کار ... شکارچى تازه کار در مقابل ... وابسته به کار فرعى وابسته به حزب محافظه کار ... تا شروع به کار صرف مى نمايد واحد در حال کار واحد زمان کار که برابر ... وارد به کار واسطه کار بد ورقه ثبت ساعات کار وسايل خود کار ... روز تعطيل کار هميشگى انجام ... وقفه در کار ويژه کار ... يا يک وهله کار ماشين چاپ ... راديواکتيو سرو کار دارد ... براى زيرپوش به کار مى رود ... براى صحافى به کار مى رود ... دادن ران به کار مى رود يا به کار زدن ياخته پى و کار آن واژه هاى شامل کار ـ (620) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25