@کار@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کار کار نادرست کار نامعقول کردن کار نشدنى کار نمايان کار نوشتنى کار هنرى کار و کسب کار و هنر و حرفه فلزکارى کار ورز کار وسيع و بسيط و سريع کار وقت گذران کار ويژه کار يکنواخت کار يکنواخت و آهسته کار يا چيز دلچسب کار يا چيز فرعى کار يا نتيجه يک عمر زندگى کار ياشغل اضافى و زايد ... يا هر ساعت کار آن را سوراخ ... کارت انت هاى کار ... امثال آن به کار مى برند کسى که کيسه شن به کار برد ... را براى کار مخصوصى کشف ... ... چوب يا ديرک کار يا حرکت کند ... از پيشرفت کار مجلس مى ... واژه هاى شامل کار ـ (620) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25