@کار@8
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کار آماده کار کردن ... از خود بر سر کار مى برد آهن کار آهن کار شده ابنوس کار ابهام به کار بردن اتاق کار احتياط کار اختلال يا از کار افتادگى عضوى اداره يا محل کار يا حکومت نايب ... ادخال کار ادخال کار از دور اردوگاه کار اردوى کار اردوى کار اجبارى زندانيان از کار کار در آوردن از کار کم گذاردن از کار کم گذاشتن از کار افتادگى از کار افتادگى يا فلج عضلات کتف از کار افتادن از کار افتادن يانقص غده درقى از کار افتاده از کار انداختن از کار بازداشتن واژه هاى شامل کار ـ (620) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25