@کارمند@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کارمند کارمند اتحاديه کارمند اداره کارمند اداره ثبت کارمند استاژ کارمند تازه کارمند تحت آزمايش کارمند ثبت اوقات کارمند حقوق بگير کارمند داخلى کارمند دفترى کارمند شهردارى يا فرماندارى ... مندرين يا کارمند داراى رتبه استخدام کارمند اضافى با کارمند مجهز کردن و شدن ... ميزان احتياج کارمند گرفتن عده کارمند آماده براى ...