@کارى@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کارى کنده کارى کردن کنده کارى کردن در آب طلا کارى آستر کارى آهسته و دزدکى کارى کردن ... پيمان براى انجام کارى اره ظريف کارى اره منبت کارى اره منبت کارى اره مويى از زير کارى در رفتن اشتباه کارى اشتباه کارى کردن اشياء منبت کارى يا حکاکى ... افراط کارى اقدام به کارى کردن اقدام به کارى از روى تفنن ... اقلم کنده کارى انگشت کارى انجام کارى بيش از حد وظيفه ... قانون ديگران کارى ندارد با آهک کارى سفيد کردن ... و ارعاب کارى انجام دادن با دست کارى را انجام دادن ... با دقت زياد به کارى دست زدن با زحمت کارى را انجام دادن واژه هاى شامل کارى ـ (175) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7