@کارى@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کارى با مراسم تحليف به کارى گماشتن باسمه کارى با چوب باعث انجام کارى شدن باعجله کارى را انجام دادن بتونه کارى بتونه کارى کردن بذر کارى بر جسته کارى برجسته کارى برجسته کارى درجواهر و ... برخه کارى بنياد و اساس هر کارى به کارى گماشتن به کارى ادامه دادن به کارى مبادرت کردن به انجام کارى همت گماشتن به درد هر کارى خورنده به زور شکنجه به کارى واداشتن ... مجبور به انجام کارى کردن به طور کارى به طور تفريحى کارى را کردن بى کارى ... توانايى در کارى مستغرق شدن بيل تخم کارى تازه کارى جوانى واژه هاى شامل کارى ـ (175) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7