@کارى@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کارى تبه کارى تذهيب کارى کردن تراش کارى تزيين اتاق به صورت مرصع کارى تف کارى تفريط کارى تميز کارى ... طلايى رنگ پولک کارى شده جايگاه مخصوص روغن کارى ماشين خاتم کارى خاتم کارى کردن خاتم کارى باصدف يا فلز خداى آتش و فلز کارى خداى بذر کارى خطا کارى خطوط خاتم کارى و منبت کارى خفيه کارى خلاف کارى خود به خود روغن کارى شونده داراى سبزيکاى يا درخت کارى بلند درخت کارى کردن دست کارى دست کارى کردن دست کارى تکميلى دستگاه خود کارى براى اندازه ... واژه هاى شامل کارى ـ (175) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7