@کارگر@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کارگر زن کارگر زن کارگر لبنيات ساعت غيبت کارگر سر کارگر سهيم کردن کارگر در سود کارخانه شايسته کارگر خوب طبقه کارگر عامل کارگر عضو طبقه کارگر عمله کارگر که کارش بيشتر ... فاقد کارگر کافى مربوط به طبقه کارگر و زحمتکش ... کارى که يک کارگر در زمان معين ... مورچه کارگر نمايندگان حزب کارگر در پارلمان ... وابسته به کارگر ... به مدتى که کارگر از در ورودى ... ورقه ى استخدام کارگر ... و اولاد کارگر متوفى مى ... واژه هاى شامل کارگر ـ (69) : 1 , 2 , 3