@کافى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کافى کافى بودن بدون راى کافى به اندازه ى کافى به طور غير کافى به طول کافى رشد کافى نيافته ... نرسيدن خون کافى به پشت ... غذاى غير کافى خوردن يا دادن غير کافى غير کافى براى ايجاد تحريک ... فاقد کارگر کافى مقدار کافى وقت کافى