@کج@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کج کج شو کج نگاه کردن کج نشدگى کج نهادگى کلاه کج نهادن کج و سنگين راه رفتن کج و معوج کج و معوج کردن کج يا اريب گذاردن کدوى گردن کج زمستانى کسى که بدنش را کج و معوج مى کند به طرف بالا کج کردن به طور کج تير يا الوار خميده و کج ... با قدم هاى کج و نامنظم حروف کج خط کج داراى پاى کج يا کمانى داراى آرواره کج داراى حرکت کج و معوج داراى زانوى کج داراى منقار کج دست کج دندان گراز يا دندان کج زانوى کج واژه هاى شامل کج ـ (57) : 1 , 2 , 3