@کسى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کسى پاى کسى نوشتن پشت کسى را شکستن پيش از کسى رفتن چکمه کسى را ليسيدن چشم کسى را باز کردن چه کسى چه کسى را چيزى يا کسى که صداى تپ تپ کند گلوى کسى را فشردن گلوى کسى يا چيزى را گرفتن کارى که کسى به آن عشق ... کسى که کسى که پابند مذهب نيست کسى که پاسدارى و نظارت مى کند کسى که پزشکى و جراحى ... کسى که پس از مدتها ... کسى که پشت سرهم سيگار مى کشد کسى که پوست خام را مى تراشد کسى که پول در بانک مى گذارد کسى که پيش خود مى آموزد کسى که پيويين کليساى ... کسى که چيزى به کسى ... کسى که چيزى به او ... کسى که چيزى به او عرضه شده کسى که چيزى را باريکه ... واژه هاى شامل کسى ـ (351) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15