@کسى@12
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کسى بى کسى تجاوز به حقوق کسى کردن تقاضاى کسى را انجام ندادن تقسيم مال کسى که بى وصيت ... جاى کسى را گرفتن جلو کسى را گرفتن جيب کسى را کاملاً خالى کردن حريف کسى بودن خلاف ميل کسى رفتار کردن خون کسى را به جوش آوردن در آغوش کسى خوابيدن در امتداد حرکت کسى ... زيرکى از کسى پيش افتادن در دهن کسى را گذاشتن در سختى به کسى کمک کردن در ملازمت کسى بودن در ميان صحبت کسى دويدن درکمين کسى نشستن دست کسى را بستن دست انداختن کسى دست نوازش بر سر کسى کشيدن دست و پاى کسى را بستن دست ياپاى کسى را بريدن دل کسى را بردن دل کسى را به دست آوردن واژه هاى شامل کسى ـ (351) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15