@کشيدن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کشيدن پلاتين روى چيزى کشيدن ... رخ ديگران کشيدن ورزش و ... ... دستگاهى که براى کشيدن به کار رود چپق يا سيگار کشيدن چينه کشيدن گرسنگى کشيدن گرو کشيدن گل و بوته کشيدن کار زياد از گرده کشيدن کشيدن بدن کشيدن دندان کشيدن نخ کشيدن و بردن کشيدن يا گذاشتن يا جا دادن کشيدن يا بستن کنار کشيدن آب کشيدن از آب بينى را با صدا بالا کشيدن آب بينى را بالا کشيدن آه کشيدن آه حسرت کشيدن اتاق ويژه سيگار کشيدن اتو کشيدن از کار دست کشيدن از جانوران هم تيره تخم کشيدن واژه هاى شامل کشيدن ـ (167) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7