@کشيدن@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کشيدن بشدت کشيدن بند کشيدن به چرم کشيدن و تيز کردن به دام کشيدن به درازا کشيدن به درون کشيدن به دوش کشيدن به رخ کشيدن به رخ ديگران کشيدن به ريسمان کشيدن به زحمت کشيدن به زور کشيدن به زور باطناب کشيدن به سوى درون کشيدن به سيخ کشيدن به طرف خود کشيدن به نخ کشيدن به هم کشيدن به وسيله طناب و قرقره کشيدن بو کشيدن بى پروا دراز کشيدن يا نشستن بيدارى کشيدن بيرون کشيدن بيرون کشيدن از بيش از اعتبار کشيدن واژه هاى شامل کشيدن ـ (167) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7