@کشيدن@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کشيدن بيشتر طول کشيدن از تصوير کشيدن تند نفس کشيدن ته کشيدن تو کشيدن تير کشيدن جار کشيدن جاى کشيدن ترياک با استعمال ... جيغ کشيدن جيغ و فرياد کشيدن حصار يا چينه کشيدن دور خرناس کشيدن خط کشيدن خط بطلان کشيدن بر خط يا علامتى زيرچيزى کشيدن خميازه کشيدن خود را عقب کشيدن خون کشيدن از داد کشيدن در گل ولاى کشيدن در کشيدن در کشيدن نفس در آغوش کشيدن در سرتاسر ادامه دادن يا کشيدن دراز کشيدن واژه هاى شامل کشيدن ـ (167) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7