@کف@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کف کف دست انسان کف دست يا کف پا کف دستى کف دستى زدن کف رو کف روى ديگ کف روى سطح فلزات مذاب کف رينگ بوکس يا کشتى کف زدن کف زمين کف زننده کف زنى کف سازى کف سازى کردن کف شناسى کف شير کف صابون کف مانند کف مريم کف منقل کف نفس کف نفس کردن کف هر چيزى کف يا عرق اسب آجر چوبى کف اتاق واژه هاى شامل کف ـ (87) : 1 , 2 , 3 , 4