@کف@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کف اثر کف پا از بين رفتن انحناء کف پا استخوان مچ پا و استخوان کف پا استخوان ميان کف پا استخوان هاى کف دست و دست اندازه کف با کف دست زدن با کف دست لمس کردن برآمدگى کف دست بلندى قسمتى از کف سالن يا محلى به اندازه کف دست تبديل به کف کردن تخته کف تخته کف چوب بست ساختمان ... کنار ساحل که کف آن تخته باشد ... اى که از کف زمين بلندتر است حباب کف صابون داراى کف نفس راه رونده روى کف پا سنگ پهن کف اجاق عدم کف نفس فرش کف اتاق فرش کف اتاق با چوب هاى مختلف قاب چوبى سقف و کف اتاق قايق کف پهن چارگوش واژه هاى شامل کف ـ (87) : 1 , 2 , 3 , 4