@گذاردن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه گذاردن پا بفرار گذاردن پا بميان گذاردن پا به ميان گذاردن پا در ميان کار ديگران گذاردن پا ميان گذاردن پابميان گذاردن پرانتز گذاردن پنجره گذاردن پهلوى هم گذاردن ... دستگاهى براى گذاردن در دستگاه ... کج يا اريب گذاردن کشتى را در حوضچه تعمير گذاردن کنار گذاردن اثر پا باقى گذاردن اثر نامطلوب باقى گذاردن احترام گذاردن از کار کم گذاردن اعطاء کردن سرمايه گذاردن امانت گذاردن با گچ نشان گذاردن با اين علامت - نشان گذاردن با خال هاى رنگارنگ نشان گذاردن باد خور گذاردن براى باقى گذاردن بدعت گذاردن واژه هاى شامل گذاردن ـ (91) : 1 , 2 , 3 , 4