@گذاردن@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه گذاردن بربالش گذاردن به رهن گذاردن ... ساختن يا علامت گذاردن بى حفاظ گذاردن بى نتيجه گذاردن بيش از حد قيمت گذاردن تاريخ چيزى را موخر گذاردن تاريخ گذاردن تخم گذاردن تخمک گذاردن تنها گذاردن جاى گذاردن تابوت در قبر جاى زخم باقى گذاردن جلو گذاردن حجاب يا پرده گذاردن خراج گذاردن بر خطنشان گذاردن در گاراژ گذاردن در کپسول گذاردن در کيسه گذاردن در برنامه گذاردن در جعبه گذاردن در جوف چيزى گذاردن در روده گذاردن در سيلو گذاردن واژه هاى شامل گذاردن ـ (91) : 1 , 2 , 3 , 4