نو
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت آنچه از پیدایش، ساخته شدن، یا به کار رفتنش زمانی نگذشته باشد، تازه، جدید، نوین. تر و تازه. طری. تازه. شاداب. حادث، حدیث.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary brand new ; mint ; new ; novel ; scion ; spic and span ; spick and span واژه هاى شامل نو ـ (56)
- صفت کارنکرده. غیر مستعمل. که کهنه و فرسوده نیست. که تازه ساخته شده است.
- صفت نوساز. تازه ساخته شده. بدیع. طرفه.جوان. تازهسال. تازهکار. نامجرب. ناوارد. به تازگی.
- صفت (اصطلاح نظامی) فرمان تکرار عملی که قبلاً اجرا شده.
- صفت نُو: در گویش گنابادی یعنی نان.
- صفت ناله و زاری. ریشه نویدن است. رجوع به نویدن شود.
- صفت حرکت و جنبش و لرزه و لرزش. ریشه نویدن است . رجوع به نویدن شود.
- صفت نقطه سپید که بر ناخن افتد. بَرَش. لکه نو افتادن به ناخن؛ نَبَش. خال سپید در ناخن پیدا شدن.
- صفت نام حرف نون یونانی است.
- صفت نام نوایی از موسیقی.
- صفت [رایانه و فنّاوری اطلاعات] یکی از زیرگزینههای پرونده که برای باز کردن پروندههای جدید به کار میرود.
* نو ایت ایزنت