شاه
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم رئیس کشور، سلطان، فرمانروا، قیصر، امپراتور، خلیفه، خاقان.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary king ; sceptered ; shah واژه هاى شامل شاه ـ (55)
- اسم هر چیز مهم و بزرگ.
- اسم شاهرخ زدن کنایه از: الف- فرصت را غنیمت شمردن. ب- غلبه یافتن.
- اسم با شاه پالوده نخوردن کنایه از: خود را برتر از دیگران پنداشتن.