ساده
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت آسان، راحت. عادی، معمولی. صاف، هموار. بیچین و گره.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary artless ; bald ; bare ; clodhopper ; downright ; dried ; explicit ; freestanding ; fructose ; frugal ; fruit sugar ; homespun ; idiot ; incomplex ; inexpensive ; naif ; naive ; open and shut ; pick wickian ; plain ; plainly ; positive ; semplice ; simple ; simplex ; simplistic ; slick ; taffetized ; unaadorned ; unaffected ; unassuming ; unceremonious ; unmeaning ; unsophisticated ; untutored واژه هاى شامل ساده ـ (70)
- صفت بدون نقش و نگار مانند پارچه ساده و یکرنگ. کنایه از آدم بیحال و غش، پاک، خال.
- صفت (مجاز): زودبار، خوشباور. سادلوح، ابلهه، نادان.
- صفت بسیط، بدون ترکیب؛ پسری که هنوز ریش درنیاورده؛ بدون زینت و زیور؛ لغزان، لغزنده؛ تراشیده، سترده.
- صفت جیزی که از یک جزء تشکیلشدهباشد.
- صفت ساییده شده.
- صفت ایستاده، مخففِ ستاده.