آسان
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت آنچه فهمیدن یا انجام دادن آن بدون زحمت ممکن است؛ آنچه سخت و پیچیده نیست.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary degage ; duck soup ; easy ; easygoing ; eath ; facile ; light ; light handed ; potty ; straightforward واژه هاى شامل آسان ـ (11)
- صفت امری که سخت و دشوار نباشد، سهل. مقابل دشوار، مشکل، سخت.