غزل شمارهٔ ۳۹۹

غزلیات

نهال عشق که برگش غمست و بار افسوس
اگر ز گریه نشد سبز صد هزار افسوس

نیامدی و سیاهی ز داغها افتاد
سفید شد برهت چشم انتظار افسوس

میان گرد کدورت پدید نیست دلم
چه سازم آینه گم گشت در غبار افسوس

بآه و ناله میسر نمی شود وصلت
نسیم، رنگ ندارد زنوبهار افسوس

باشک ریزی رامم نشد چه چاره کنم
همیشه می رمد از دانه ام شکار افسوس

باین دو دیده ز حسنت چه می توان دیدن
هزار چشم نداریم صد هزار افسوس

ببوسه بازی او هر چه داشت باخت کلیم
نمی نشیند نقشش درین قمار افسوس