شمارهٔ ۶۱۶ کمال خجندی | کتاب غزلیات

دل من طلبکار بار است و بس
ازین دل همینم به کار است و بس

شدم خاک و نگذشته بر من چو باد
ازو بر دل اینم غبار است و بس

به داغ فراموشیم ماند و رفت
از بارم همین یادگار است و بس

سر خود بر آن پای دارم مدام
همین دولتم پایدار است و بس

چه سودم ز سودای آن چشم مست
کزو بهرة من خمارست و بس

چه بندم بر آن وعده امید نیز
کو حاصل انتظار است و بس

مکن این همه دشمنی با کمال
که مسکین همین دوستدارست و پس