شمارهٔ ۱۱۰

غزلیات

افسانه بد مستی ما دوش سمر شد
هم شحنه و هم شیخ از این قصه خبر شد

از حالت پیری و جوانی سخنی نغز
سر بسته بگویم که شبی بود و سحر شد

یکدانه از این خرمن مائی و توئی بود
آن خوشه گندم که همه خوف و خطر شد

گویند که اکسیر بود خاک در دوست
ما چهره برین خاک نهادیم که زر شد

خواهی که بدانی مثل عارف و عاشق
یک نی تهی از خویش و یکی پر ز شکر شد

این را سخن آمد بمذاق همه شیرین
آن از همه وارسته و بی بیم و حذر شد

چون تاک ز خود گم شد و در خاک نهان گشت
یک دانه دو صد شاخ بر آورد و شجر شد

از ابر فرود آمد و در بحر فرو ریخت
یک قطره باران که درخشنده گهر شد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}