شمارهٔ ۲۰۴

غزلیات

ای آفت جان و فتنه هوش
وی سرو روان و چشمه نوش

آن پسته چرا دهان ببسته است
وان غنچه چرا نشسته خاموش

برخیز و برو بیا و بنشین
بستان و بده بگو و بنیوش

گیسوت فتاده تا بزانو
زلفت زده حلقه بر بنا گوش

من بسته ام و تو بند بر پای
من بنده ام و تو حلقه در گوش

دوشینه نبرد خوابم از عیش
امشب نبرد ز حسرت دوش

امشب ز فراق دست بر دست
دیشب ز وصال دوش بر دوش

آن غم که بسینه بود پنهان
اشک آمد و برگرفت سرپوش

دانی که بسر برآید آخر
دیگی که همیشه میزند جوش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}