شمارهٔ ۲۹۳

غزلیات

ترکانه سحر تاخته آمد بسر من
شمشیر جفا آخته آمد بسرمن

با چهره افروخته آمد ببر من
با قامت افراخته آمد بسر من

یکباره بزد رخت حریفان و بدر برد
آن دزد که نشناخته آمد بسر من

آن خانه برانداز که با عشوه و باناز
صد خانه برانداخته، آمد بسر من

صد جامه تقوی و دو صد جامه زناموس
یکباره بپرداخته، آمد بسر من

آشفته و مستانه بناگاه سحرگاه
با زلف نگون ساخته آمد بسر من

در محفل یاران دغل بار، بمستی
صد نردهوس باخته، آمد بسرمن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}