سرگذشت تأثرآور شاعر میرزاده عشقی | کتاب قالبهای نو

در منتهاالیه خیابان، بود پدید
تهران برون شهر، خرابه یکی بنای

گسترده مه، ز روزنهٔ شاخ‌های بید
فرشی که تا بد، ار بلرزد همی هوای

ساعت دوازده است، هلا نیمه‌شب رسید
جز وای وای جغد، نیاید دگر صدای

یک بیست‌ساله شاعری، آواره و فرید
با هیکل نحیف و خیالات غم‌فزای

از دست میخ کفش به پا، گه همی جهید
در کفش می‌نمود، همی جابه‌جای پای

چون دلش خوراک و چو پیراهن شهید
دوشش عبای کهنه، کفن در بر گدای

شام از پس گرسنگی، مدتی مدید
یک نیمه نان بخورده، پس کوچه در خفای

در لرزه و تعب، ز تب و نوبه می‌مکید
اندر دهانش انگشت، از حسرت دوای

ناگه سکوت، پردهٔ شب را ز هم درید
از دست حزن خویش، چو بگریست های های

خوابید روی خاک و عبا بر سرش کشید
سنگی نهاد زیر سرش، بهر متکای

با آن که در نتیجه، عشق وطن گزید
در این خراب مانده وطن در خرابه‌های

بازش ببین کزو، در و دیوارش می‌شنید
دائم ز شام تا سحر، این ناله کی خدای!

گر این چنین به خاک وطن، شب سحر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟