شمارهٔ ۱۵۶

غزلیات

سلامی برد چون صبح صبا رفت
رسول ره نورد باد پا رفت

ز خونِ دل نوشتم ماجرائی
که در هجر تو بر ما چه‌ها رفت

گهی در پای ما خار جفا زد
گهی در خون ما تیر بلا رفت

من از بیگانه آزاری ندیدم
که با ما آنچه از آشنا رفت

از آن ساعت که تو از من جدائی
چنان دانم که جان از تن جدا رفت

تنی کز جان جدا افتاد شد خاک
ندانم جان که از تن شد کجا رفت

اگر چه ناصر آهسته زند آه
ولی فریاد او بسیار جا رفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}