شمارهٔ ۲۱۰

غزلیات

عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد
چیزی نبود، مهر رخت هرچه بود کرد

بر درد ما ز ماتم هجر تو تا ابد
خورشید چرخ خرقهٔ گردون کبود کرد

بوئی در آب و گِل ز گُل عارض تو بود
از بهر آن فرشته به آدم سجود کرد

صوفی منال بیهوده چندین که چوب خشک
تا کل نسوخت درد سر آورد و دود کرد

ما بی عمل به جنت اعلی رسیده‌ایم
ای بی‌خبر خدا نشنودی که جود کرد

فکر جهان بی سر و پا کار عقل نیست
عاقل خبر نداشت که دیوانه سود کرد

شاخ درخت عشرت ما تازه می‌شود
در باغ عیش از آب روانی که رود کرد

ناصر تو را به رندی و دیوانگی مثل
ذوق شراب صافی و عشق سرود کرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}