شمارهٔ ۳۱۷

غزلیات

آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
و آخر این سوز دلم را اثری خواهد بود

امشب از نالهٔ دلسوز من و شعلهٔ آه
سگ درگاه تو را دردسری خواهد بود

بامدادان که خرامان ز درم باز آئی
روی تو بر من از اقبال دری خواهد بود

پای نِه بر سر و چشمم که وجودم به یقین
مست خاکی است که بر رهگذری خواهد بود

اگر آن روی نخواهی تو ز مردم پوشید
عقل و دین را هم از آن روی خطری خواهد بود

قصهٔ عشق تو هرکس که بخواند ناصر
داند این درد ز سوز جگری خواهد بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}