شمارهٔ ۳۱۸

غزلیات

بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلود
سعادت نظرش خواب غفلتم بربود

دمید صبح وصال و رسید شام فراق
چنان شدم که کسی آید از عدم به وجود

چنان که مه ز فلک روی خویش بنماید
نگار من رخ خوب از کنار بام نمود

دوتا شدم به سلام و نهاده روی بر خاک
نکرده بودم از این خوبتر رکوع و سجود

نداد آن صنم از سرکشی جواب سلام
ولی به غمزهٔ شیرین اشارتی فرمود

که ناصرا ز زبان رقیب می‌ترسم
تو عاقلی و اشارت بسنده خواهد بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}