شمارهٔ ۳۴۹

غزلیات

مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید
راست سروی تو اگر سرو به رفتار آید

گل درَد جامه و از شرم رخت سرخ شود
گر گلستان جمال تو به گلزار آید

عقل و جان و دل و دین گر رود از دست چه باک
در ره عشق چنین واقعه بسیار آید

مصلحت نیست که آن روی به کس بنمائی
شهر غوغا شود و فتنه به بازار آید

نسخهٔ حسن تو گر پیر معلم خواند
طفل راه تو شود بر سر تکرار آید

حلقهٔ زلف تو گر صوفی صافی بیند
خرقه بفروشد و در حلقهٔ زنار آید

گر میِ لعل تو یک جرعه مذکِر نوشد
مست و دستار کشان بر در خمّار آید

ور ببیند خم ابروی تو یک بار طبیب
شرم دارد که دگر بار بر سر بیمار آید

مُرد ناصر ز فراق تو بر او رحمی کن
مگر آن کشتهٔ بیچاره دگر بار آید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}