شمارهٔ ۱۵۴

غزلیات

جوی شهد است لعل سیرابش
تشنگی میفزاید از آبش

روز ما نذر طره ی سیهش
بخت ما وقف چشم پر خوابش

دل مسکین و جعد مشکینش
جان بی تاب و زلف پرتابش

حیف باشد بدین لطایف حسن
که نباشد بکام احبابش

عاشقی و ملامت این نشود
که شود سیر ماهی از آبش

اولین احتمال عاشق چیست
جور احباب و طعن اصحابش

دل عاشق قرار کی گیرد
بمتاع جهان و اسبابش

غرقه در بحر و باز مستسقی
کی نماید سراب سیرابش

خواجه بیهوده تن همی پرورد
گاه با شهد و گه بجلابش