شمارهٔ ۶۹ نیر تبریزی | کتاب غزلیات

نگار من چو بتاراج عقل و دین خیزد
غبار لشگرش از ترک تا بچین خیزد

ملفق است بهم نیش و انگبین چه عجب
خطی سیه گر از آنسکان انگبین خیزد

زهی خلف که دمادم ز آسمان و زمین
بمادر و پدر پاکت آفرین خیزد

نه چونتو کوکب درخشان ز آسمان تابد
نه چونتو سروسهی قامت از زمین خیزد

به گلشنِ تو ، خزان و بهار یکسان است،
چُو گل به بادِ خزان رفت ، یاسمین خیزد

زیکدو جرعه بگلزار چهره ده آبی
نظاره کن که چه گلهای آتشین خیزد

دو چشم مست دو لب مست و هرچه خواهی مست
نعوذ بالله اگر شحنه از کمین خیزد