بخش ۱۲ - حکایت وحشی بافقی | کتاب فرهاد و شیرین

یکی فرهاد را در بیستون دید
ز وضع بیستونش باز پرسید

ز شیرین گفت در هر سو نشانی‌ست
به هر سنگی ز شیرین داستانی است

فلان روز این طرف فرمود آهنگ
فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ

فلان جا ایستاد و سوی من دید
فلان نقش فلان سنگم پسندید

فلان جا ماند گلگون از تک و پوی
به گردن بردم او را تا فلان سوی

غرض کز گفتگو بودش همین کام
که شیرین را به تقریبی برد نام