شمارهٔ ۹۸۵

غزلیات

کنون که جامه چو من میدری که سر مستم
خوش است سینه صفایی اگر دهد دستم

زلاف مردمی ام قید خود پسندی بود
سگ تو گشتم و از بند خویش وارستم

بدان هوس که چو دیو انگان خورم سنگت
هزار شیشه ناموس و ننگ بشکستم

تو آفتابی و من همچو عیسی از تجرید
بریدم از همه اشیا و با تو پیوستم

به هیچ راه چو اهلی ندیدمت روزی
که سالها بامید تو باز ننشستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}