شمارهٔ ۱۲۷۹

غزلیات

عالم چو آفتاب پر از نور کرده‌ای
ما را چو سایه از بر خود دور کرده‌ای

ای مست نرگس تو جهانی ز جام عیش
ما را به زهر چشم چه مخمور کرده‌ای

یک ذره نیست در دلت ای آفتاب مهر
خود را به مهر بهر چه مشهور کرده‌ای

آخر سگ توایم چرا ز آستان وصل
ما را به سنگ تفرقه مهجور کرده‌ای

بازآ که دست هجر ز بنیاد می‌کند
جان خراب را که تو معمور کرده‌ای

مردم ز رشک آینه از وی چه دیده‌ای
کآن را همیشه مونس و منظور کرده‌ای

اهلی به خواجگی ز ره بندگی رسید
آزاد خویش را به چه دستور کرده‌ای؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}