شمارهٔ ۱۲۹۱

غزلیات

دی بسکه چو گل در نظر افروخته بودی
دوشم همه شب در جگر سوخته بودی

میآمدی از مکتب و می کشتیم از ناز
گویا همه عاشق کشی آموخته بودی

در چشم من از خون جگر سوسنی آمد
آن لعل قبایی که بنو دوخته بودی

میسوزم ازین غم که زیان شد همه بر من
تیری که پی صید خود اندوخته بودی

اهلی بتو گفتم که نگهدار ز خوبان
آب رخت آنروز که نفروخته بودی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}