شمارهٔ ۳۱۳ بلند اقبال | کتاب غزلیات

ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم
به هر کجا که نشینم چو نقش دیوارم

برو طبیب مکن در علاج من کوشش
که من ز نرگس بیمار دوست بیمارم

ز عشق روی تومنعم کندهمی زاهد
نه آگه است همانا که من گرفتارم

خرابی دل خود را طلب کنم ز خدا
شنیده ام چوتورا کرده اند معمارم

مپرس حال دل ازمن که گفتنی نبود
ببین درآینه آگه شو از دل زارم

به کشتنم همه عالم شونداگر همدست
گمان مکن که ز عشق تو دست بردارم

برای بندگیت گو چو یوسف اندازند
گهی به چاه و فروشند گه به بازارم

وگر مرا چو خلیل افکنند در آتش
به یاد روی تو آن آتش است گلزارم

جز آنکه از مدد عشق شد بلند اقبال
کسی نگشت و نگردد خبر ز اسرارم