شمارهٔ ۳۹۵ بلند اقبال | کتاب غزلیات

چشمم فتد در آینه گر برجمال تو
شاید که درزمانه ببینم مثال تو

بختم سیاه گشته و آشفته خاطرم
این یک ز طره تو وآن یک زخال تو

گفتی که قامتت چو کمان از چه گشته خم
خم گشته است ز ابروی همچون هلال تو

بیرون نمی رودز سر من هوای تو
خالی نمی شود دل من از خیال تو

برحال زار خسته دلان هیچ ننگری
حیرانم از تکبر و جاه وجلال تو

ای خواجه گر مرا به غلامی کنی قبول
گه قنبر توگردم وگاهی بلال تو

اقبال من ز بسکه بلنداست و ارجمند
آخر شود نصیب دل من وصال تو