غزل شمارهٔ ۳۰ بیدل دهلوی | کتاب غزلیات

نشد در این درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
جنون سوادی که کردم امشب ز سیر اوراق لاله پیدا

صبا ز گیسوی مشکبارت اگر رساند پیام چینی
چو شبنم از داغ لاله گردد عرق ز ناف غزاله پیدا

فلک ز صفری که می‌گشاید بر اعتبارات می‌فزاید
خلای یک شیشه می‌نماید پری ز چندین پیاله پیدا

چو موج، بیداد هیچ سنگی، نبست بر شیشه‌ام ترنگی
شکسته دارد دلم به رنگی، که رنگ من کرد ناله پیدا

اگر به صد رنگ پر فشانم‌، ز دام جستن نمی‌توانم
که کرد پرواز بی‌نشانم، چو بال طاووس هاله پیدا

چو جوشد افسردگی ز دوران‌، حذر ز امداد اهل احسان
که ابر در موسم زمستان، نمی‌کند غیر ژاله پیدا

قبول انعام بدمعاشان به خود گوارا مگیر بیدل
که می‌شوند این گلوخراشان چو استخوان از نواله پیدا