شمارهٔ ۱۲۴

غزلیات

بپوش از دیدهٔ نامحرم شهوت عبادت را
نهان کن در نقاب ظلمت شب حسن طاعت را

هواپیما شود بر دوش آهت گر زبان و دل
ز برگ و بار آرایش دهی نخل سعادت را

شکست نفس باغ زندگانی را کند خرم
بچشم کم نبینم سنگ باران ملامت را

ز شوق ز خم شمشیرت دلم بر خاک می‌غلتد
سرت گردم دمی هم کارفرما شو مروت را

من و دامان صحرای نجف کاندر صف محشر
بسر از هر کف خاکم نهد دست حمایت را

دل تنگم دهد چون عرض وسعت مشربی جویا
بگنجاند بچشم مور صحرای قیامت را