شمارهٔ ۱۶۱ جویای تبریزی | کتاب غزلیات

دل هجران زده از سیر گلستان سیر است
دور از او موج هوابر سر ما شمشیر است

نزند ال و پرش در دم حیرت رنگم
این خزان جلوه، تذرو چمن تصویر است

نالهٔ العطش آمد ز نگاهش چون شمع
آتش عشق تو آنرا که گریبانگیر است

گریه نگذاشت چو پروانه به گردش گردد
موج اشکم به پر و بال نگه زنجیر است

آه جویا چو جرس پهلوی گردون بشکافت
نفس خستهٔ درد تو دم شمشیر است