شمارهٔ ۳۷۳

غزلیات

دوش آمد و به روز سیاهم نشاند و رفت
با من نبود جز دلی آنهم ستاند و رفت

بگذشت نوبهار و فزون شد جنون مرا
گل تخم خار خار تو در دل فشاند و رفت

شب را چسان به صبح رسانم کجا روم
هر چند گفتمش مرو امشب نماند و رفت

از شرم ریزش مژگانم شب فراق
ابر سیه تر آمد و دامن تکاند و رفت

پا بر زمین ممال که بر بود گوی فیض
زین عرصه هر که توسن همت جهاند و رفت

صبر آمد و زگریه فرو خوردم فشاند
چندان سرشک کاتش دل را نشاند و رفت

جویا ببین که صاف نگه را به دیدنی
از پرده های چشم و دل ما چکاند و رفت