شمارهٔ ۷۳۴ جویای تبریزی | کتاب غزلیات

گذشتم از سر عشقت من و خیال دگر
گل دگر چمن دگر و نهال دگر

بس است در شب هجر توام توانایی
همین قدر که زحالی روم بحال دگر

امیدوار به عفوم، چنانکه می ترسم
مباد بیم گناهم شود و بال دگر

نشست تا به دلم چون نگین بر انگشتر
فزوده جوهر حسن ترا جمال دگر

ز آه ما که شد امروز تیره آینه ات
کشیده ایم ز روی تو انفعال دگر

ز قید نفس رهایی بسعی ممکن نیست
ز دام خویش پریدن توان به بال دگر

شنیدن خبر مرگ همگنان جویا
بس است هر دل زنده گوشمال دگر